وقتی از رانندگی حرف می‌زنم، از چه حرف می‌زنم

یکی از نچسب‌ترین و ناگوارترین کارهای زندگی من، رانندگی در جاده است. دیروز بالاجبار این توفیق نصیبم شد و چندساعتی به عادت مضحک رانندگی پرداختم!

متوجه شدم جاده و رانندگی در آن، چه کتاب قطور و پرمغزی از فرهنگ ماست. انگار عصارۀ فرهنگمان را گرفته‌ایم و با نشانه‌هایی که در جاده می‌آفرینیم، فریاد می‌زنیم.

جمله‌قصارهای قرون‌وسطایی ، پشت کامیون‌ها و ماشین‌ها، چنان از معنا تهی هستند که ساعت‌ها تو را به خنده می‌اندازند. دغدغۀ غالب جوانان هم با چند جمله شیرین بر شیشۀ ماشین، حکایت از کلنجارهای ذهنی آیندۀ آن‌ها دارد.

فرهنگ رقابت دیوانه‌وار به وضوح عیان است. وقتی دو راننده برای کسری از ثانیه چشم در چشم هم می‌شوند، در دل عهدی برای نمایش برتری می‌بندند و با سبقت‌های دیوانه‌وار، به رقابتی ابدی می‌پردازند.

فرهنگ پشتکار را در عوارضی‌ها می‌بینی که تعدادشان از تعداد سنگ‌های جاده بیشتر است و تا اولی را رد می‌کنی دومی از دور خودنمایی می‌کند و برایت دست تکان می‌دهد.

برای گرفتن عوارض چه سرسختانه و معنی‌دار تلاش می‌کنند. به دوربین اکتفا نکرده‌اند، راه‌بند هم گذاشته‌اند، محض احتیاط مأموری هم کاغذ به دست، پیروزمندانه انتظار نوشتن پلاکت را می‌کشد.

فرهنگ سرسختی را از دست‌اندازها یاد می‌گیری که علیرغم تلاش شبانه‌روزی برای رفعشان، پابرجا مانده‌اند و هر‌آن، تو را از فرش به عرش می‌برند.

فرهنگ شجاعت را درصحنه‌ای می‌بینی که مبل غول‌آسایی روی ماشینی کوچک‌تر از خود، خودنمایی می‌کند.

این چنین است که جاده به ملغمه‌ای گویا و تماشایی از فرهنگ ما تبدیل می‌شود.

یادگیری با ناهید عبدی در تلگرام

پاسخ دهید