زندگی مثل صحنۀ تئاتر است

قیاسی بین زندگی کردن و صحنۀ تئاتر

لحظاتی که در زندگی و تئاتر، منتظر تشویق دیگران می‌مانی، برای همیشه می‌میرند و از بین می‌روند.

بیش‌ترین وقتی‌که تو را می‌فهمند، برای یکی روی صحنه و برای دیگری، بعد از مرگ روی صحنه است.

دریکی باید حرف‌ها را به خاطر بیاوری و در دیگری باید آن‌ها را به خاطره‌ها بسپاری.

وقتی نمایشی ناباورانه را هماهنگ و اندام‌وار خلق می‌کنی، در هر دو باورپذیر می‌شوی.

بعضی‌ها این قدر خوب بازی می‌کنند که برای دیدنشان در زندگی و تئاتر، می‌شتابی.

برای اینکه جایگاهت را بهتر بفهمی، برای یکی نمایشنامه می‌خوانی و برای دیگری کتاب.

در هر دو محدودی، دریکی به صحنۀ نمایش در دیگری به صحنۀ تقویم.

هر کدام را ببازی، به جز خودت باید به دیگران هم جواب پس بدهی.

در هر دو گمان می‌کنی دیگران تو را می‌بینند، آن‌ها برای سرگرمی و لذت خودشان می‌آیند.

تماشای هر دو از دور، راحت‌تر از بازی کردنشان است.

در هر دو وقتی زمان رو به اتمام می‌رود، بهتر بازی می‌کنی.

برای اینکه بهتر بازی کنی، گاهی مجبوری در هر دو نقاب بزنی.

دریکی می‌دانی بازی می‌کنی و در دیگری نه.

هر دو درعین‌حال که زنده و متحرک‌اند تنها یک چیزند، بازی نقش‌ها.

در هر کدام اگر فقط برای خودت بازی کنی و به دیگران بی‌توجه باشی، باخته‌ای.

زیبایی در هر دو وقتی است که طبیعی‌تر و خودانگیخته‌تر است.

هیچ‌کدام اغراق عجیب و تعارفات بی‌دریغ نمی‌پذیرند، فقط باید بهترینت را، شفاف بازی کنی.

تلخی پایان برای یکی امید به شروعی دوباره برای دیگری است.

یادگیری با ناهید عبدی در تلگرام

پاسخ دهید