عاشقی با کلمات

کلمات همان لباسی است که به تن افکارمان می‌پوشانیم و با آن‌ها، از خودمان بیرون می‌زنیم.

اگر جایی از ارتباطاتمان لنگ می‌زند، اگر در جادۀ جدیت زندگی با سرعت و بی لذت می‌رویم، اگر در دنیایی دوست‌نداشتنی گیر افتاده‌ایم، باید به دنیایی جذاب‌تر کوچ کنیم.

دنیای کلمات.

گاهی باید بین کلماتمان قدم بزنیم، براندازشان کنیم، آن‌ها را بر روی کاغذی بریزیم، چشم در چشمشان بدوزیم، با آن‌ها تجدید پیمان کنیم و در گوشه‌ای امن در ذهن نگاهشان داریم.

کلماتی که باورهای کهنه‌مان را مچاله کنند و دور بیندازند تا با تولد هر کلمه، مرگ ذهن به پایان برسد.

باید زیر کلماتی که دوست‌تر می‌داریم خط بکشیم تا هستی یابند تا بفهمند برای ما مهم هستند، نگاهشان کنیم تا درجانمان ریخته شوند. کلماتی که هر چه بیشتر باشند، ما را بیشتر می‌کنند.

اگر کسی را می‌بینیم که درون‌مایه‌ای گیرا و قوی دارد، بی‌شک استخوان‌بندی بودنش را به کلماتی جذاب مجهز کرده است. به عکس آنان که روحی تهیدست دارند. تهیدست از کلمه. همان فکرهایی که درازکش افتاده‌اند و تکان نمی‌خورند.

وقتی در لاک خودت فرورفته و کزکرده‌ای، خودت را لابه‌لای کلماتی تاریک پوشانده‌ای که بوی زنندۀ ناامیدی می‌دهند. شاید کلمه‌ای باید باشد تا این تنهایی غمناک را خواستنی کند. از آن کلماتی که با آن‌ها، گردش سرسام‌آور خون را در رگ‌هایت حس می‌کنی. کلماتی که از امید می‌گویند. آن‌ها که بوی خاک باران‌خورده می‌دهند.

احساس خوب، در تن مرطوب کلمات خیس می‌خورد و دوچندان می‌شود.

یادگیری با ناهید عبدی در تلگرام

پاسخ دهید