کلماتی که روی دامنم نوشتم

الیزابت گیلبرت می‌گوید: «بر این باورم که علاوه بر حیوانات، گیاهان، باکتری‌ها و ویروس‌ها، ایده‌ها هم جزء ساکنان سیارۀ ما هستند. ایده‌ها زنده هستند و به طرز عجیبی با ما در تعامل‌اند. تنها راهی که ایده‌ها می‌توانند در جهان ظاهر شوند، همکاری با یک شریک انسانی است.

وقتی ایده‌ای شما را پیدا می‌کند، دوست دارد به واسطۀ شما وارد جهان شود اما اگر به او بی‌توجه باشید، فوراً شما را ترک می‌کند و به سراغ نفر بعدی می‌رود».

من هم‌فکر می‌کنم خیلی وقت‌ها، فکرهای تازه‌ای که به سراغم می‌آیند، با من صبوری نمی‌کنند، عجول‌اند، دوست دارند زودتر زاده شوند.

من جنس رفتارشان را خوب می‌شناسم، اگر بی‌توجهی ببینند، ممکن است دیگر کم‌تر مرا غافلگیر کنند. آن‌ها هم مرا خوب می‌شناسند. من هم دوست دارم همیشه در اوج با آن‌ها ملاقات کنم. پس همیشه دست به کارِ شکارشان هستم.

همه چیز را برای یک تولد خوب مهیا می‌کنم. کاغذ سفیدی که قرار است کلمات تازه روی آن جاری شود، قلمی که می‌خواهد بین کاغذ و ذهنم واسطه‌گری کند و البته ذهنی که این پا و آن پا می‌کند و مدام پشت درِ خلاقیت، قدم می‌زند.

آخرین باری که قلب تپندۀ افکارم به کارافتاده بود و فکر جدیدی به سراغم آمد، همه چیز بود به جز کاغذ.

نمی‌توانستم به آن بی‌توجهی کنم، روی دامنم نوشتمش.

ذهنم لذت برد و برایم بیشتر گفت و من هم بیشتر و بیشتر نوشتم.

حالا دامنم زیباتر شده است. کلی کلمه دارد. روح دارد.

یکی از جملاتی که روی دامنم نوشتم:

«کتاب خواندن مثل عطر زدن است فقط وقتی آن را به خودت می‌زنی، کم‌عقلی را از سرت می‌پراند.»

عضویت در کانال تلگرام ناهید عبدی

5 دیدگاه

  1. محسن فهمیده

    ۱۳۹۶-۱۲-۲۳ at ۸:۰۸ ب.ظ

    چه زیبا گفتید: از پریدن عقل، که با خواندن کتاب می فهمد هنوز تارسیدن به عقل راهی دارد ملاحت عطر

  2. امیرساکت

    ۱۳۹۶-۱۲-۲۶ at ۴:۲۶ ب.ظ

    به به
    زیبا و دلنشین
    ممنون

  3. ستاره اردانی زاده

    ۱۳۹۷-۰۱-۱۸ at ۷:۰۸ ب.ظ

    سلام
    ای کاش می شد اون دامن جادویی رو ببینیم

پاسخ دهید