فصل مهیجی از کتاب زندگی

شروع نفس‌گیر کتابی که می‌خواندم، این هیجان را در من ایجاد کرد که نسخۀ جذابی برای یادگیری پیداکرده‌ام.

هر چه بیشتر خواندم و بیشتر جلو رفتم، هیجان خواندن کتاب برایم کم و کمتر شد. خواندن کتاب که به پایان رسید، برگشتم و نکات آن را از اول مرور کردم. اول کتاب، پر از ایده و نکته‌های تازه بود و هر چه کتاب جلوتر می‌رفت، انگار صفحات کتاب روی تردمیل موضوعات تکراری، درجا می‌زد.

این شروع مهیج بی‌شباهت به خیلی از برنامه‌های ما در روزهای اول سال نیست.

در این روزها انگار چیز متفاوتی در ما طلوع می‌کند و این حس را این قدر عمیق خرج می‌کنیم که زود تمام می‌شود.

همچنان که از روزهای آغازین سال فاصله می‌گیریم و فصل‌های جدیدی از کتاب زندگی‌مان را شروع می‌کنیم، انگار روزها بی‌رمق‌تر، بی‌روح‌تر و کندتر می‌شوند.

مرزهای هر فصل از زندگی‌مان، جاهایی هستند که تصورات به پایان می‌رسند و واقعیت‌ها شروع می‌شود. جاهایی که باید از قدم زدن درون ذهنمان دست‌برداریم و قدمی در دنیای واقعی برداریم.

اینجا همان نقطه‌ای است که باید به خودمان یادآوری کنیم که در برابر نجات دادن خودمان، مسئولیم.

برای اینکه از عهدۀ این مسئولیت بهتر برآییم، شاید بهتر باشد:

شروع به داشتن احساسی متفاوت را مدام تکرار کنیم.

سعی کنیم هر فصلی از کتاب زندگی‌مان، در انتهای خودش معنا داشته باشد و بار سنگین رضایت از زندگی را به عهدۀ پایان سال، نگذاریم.

از دل هر مسئله، یک مفهوم جدید و تکان‌دهنده را بیرون بکشیم و مدام بهانه‌های جدیدی برای حرکت کردن، خلق کنیم.

به جای اینکه از نگرانی‌ها به عنوان موتور محرک استفاده کنیم، برنامه‌های تازه بچینیم و خودمان را با آن‌ها هیجان‌زده کنیم.

به جای شکست مرزها، آن‌ها را عقب ببریم و منتظر چیزهایی باشیم که تابه‌حال منتظر آن‌ها نبوده‌ایم.

هدف‌هایمان را خردتر کنیم و مدام به تحقق آن‌ها بپردازیم تا هر صفحه از کتاب زندگی‌مان، خواندنی و معنادار باشد.

عضویت در کانال تلگرام ناهید عبدی

پاسخ دهید