دریایی که در خواب دیدم

نیمه‌های شب است.

خوابم.

بی تکان خوابم را تماشا می‌کنم.

فقط چشم‌ها زیر پلک این‌طرف و آن‌طرف می‌روند.

دریاست.

تا چشم کار می‌کند.

آسمان و دریا صدفی دربسته درست کرده‌اند و از هر طرف به هم چفت شده‌اند.

رنگ نارنجی رهاشده و روی قسمتی از آسمان پاشیده.

زیبایی‌اش را به رخ می‌کشد تا شاید به جای قرمز یا آبی، رنگ موردعلاقۀ کسی شود.

دریا دستانش را بازکرده. دلت می‌خواهد خستگی‌هایت را به آن بسپاری.

تنی به آب می‌زنم.

یک‌جور نوازش خیس.

کمی سرد است.

حالم خوب است. گریبان خواب را گرفته‌ام که بیدار نشوم.

می‌خواهم با بی‌وزنی روی آب بمانم.

آسمان خیره نگاه می‌کند. انگار آرزو می‌خواهد.

نمی‌دانم چرا ندارم. لبخندی پر از بی‌نیازی می‌زنم.

خورشید گوشۀ آسمان افتاده. موج حال تکان خوردن ندارد.

خیسی دریا دلم را می‌زند. بیرون می‌آیم.

می‌روم به چاردیواری. نمی‌دانم چرا وسط دریاست.

یادم می‌آید خواب است.

یادم می‌آید به این محدودیت‌ها عادت کرده‌ایم.

آزادیِ زیاد دلمان را می‌زند.

وقتی غصه‌ای نداریم مطمئن می‌شویم یک جای کار می‌لنگد.

ناخوشی بخشی از هویتمان شده.

از تمام شدن خواب هم می‌ترسیم. حتی اگر آرزویش را داشته باشیم.

انگار دریا را در ظرف سوراخی ریخته باشند. هر آن می‌ترسم خواب تمام شود.

آسمان هم که به دریا تکیه داده. یکی برود آن یکی ناخودآگاه محو می‌شود.

مثل دو دلداده.

مثل داستان دو کاجِ ابراهیم گلستان.

در چاردیواری می‌نشینم. راحت‌ترم.

عادتِ محدودیت را نتوانستم به آب بسپارم. تا مغز استخوان رسوخ کرده.

باد دست و دل‌بازی می‌کند. نسیم ملایمش را به صورت و کاغذهایم می‌کوبد.

خیالم راحت است برای این لطف لازم نیست چرتکه بیندازم.

محبتِ باد خودانگیخته است. از روی حسابگریِ متعارف نیست.

خوبیِ اینجا این است که آن‌قدر نمی‌دوی تا به خود واقعی‌ات برسی.

اینجا همه چیز می‌دود تا به تو برسد. حتی نور خورشید که طاقت ندارد و می‌خواهد یک‌راست و یکجا در چشمانت تمام شود.

پاهایم را به آب می‌سپارم. شاید هم آب خودش را به من می‌سپارد تا قضاوتش کنم.

نمی‌داند جنس این بازی‌ها را یادمان رفته.

ما گم‌کردۀ خویشیم. زیبایی را پس می‌زنیم. وقتی برای دیدن روح دنیا نداریم.

جامدات را بیشتر از سیالات می‌پسندیم.

دریا تقلای بیهوده می‌کند.

مدتی است زنانگی‌مان را در دریا غرق کرده‌ایم تا آدم حسابی‌تر جلوه کنیم.

لطافتمان را نقره‌داغ کرده‌ایم.

دیگر نمی‌ترسیم چه چیزی می‌میرد.

بیشتر می‌ترسیم چه چیزی پا می‌گیرد و زنده می‌شود.

ما از عمق دریا نمی‌ترسیم که عمقی ندارد.

ما به نیابت از طرف خودمان، چند وقت یک‌بار می‌میریم.

ما از چاردیواری‌های ساخته‌شده روی آب می‌ترسیم.

حالم با این دریا خوب نیست.

اینجا زیادی بی‌مرز است.

آسمان بی میانجی قابل‌دیدن است.

ما به بی‌مرز عادت نداریم. ما حصار می‌خواهیم.

تا این حد دست و دل‌بازی ما را تا مغز استخوان می‌ترساند.

حتی وقتی از آب بیرون بیفتیم تُنگ خودمان را طلب می‌کنیم. بلد نیستیم زیاد بخواهیم.

ما بلد نیستم از دریا لذت ببریم. حتی در خواب.

چرا این خواب درست در لحظۀ خوبش تمام نمی‌شود؟

اینستاگرام ناهید عبدی

پاسخ دهید