بن‌بست تکامل

یک اتاق ایزوله.

چندساعتی حجم همۀ دنیا در همین چند کلمه جا گرفته بود.

در یک اتاق.

سرد. تاریک. محتاط. کمی هم با بوی مرگ.

تنها. بدون همراه. بدون اینترنت. بدون کتاب. بدون هر نوع ارتباط.

دوست داشتم فکر کنم همه چیز را خودم خواستم اما واقعاً این‌طور نبود.

هیچ‌کدام را نخواسته بودم.

سورپرایز بدی بود.

غوغا بود.

صداهای زیادی در سکوت می‌شنیدم.

 

در یک اتاق ایزوله.

جایی که به‌ناچار وابستگی‌های همیشه را پشت در گذاشته بودم.

فرودگاه بلندپروازی‌ها و بعضی افتخاراتم.

روز شب شد. طولانی بود.

شاید طولانی‌ترین مسیر رسیدن از روشنایی به تاریکی.

مثل چندین کیلومتر دویدن و در آخر به بن‌بست رسیدن.

شاید بن‌بست تکامل.

جایی که وقتی به سرحد درد و رنج می‌رسی چاره‌ای جز رشد و پیشرفت نداری.

مجبوری خودت را مدیریت کنی.

خودت را آرام کنی.

خواسته‌هایت را مدیریت کنی.

نمی‌توانی پشت دیوار بایستی و زار بزنی.

نمی‌توانی به عقب برگردی.

باید ادامه دهی.

باید با همۀ کاستی‌ها زندگی کنی.

مجبوری بپذیری.

گرچه من ساعت‌ها نشستم. انکار کردم. ترسیدم. قهر کردم.

در ذهنم بارها دنیای آینده را طور دیگری چیدم. همه چیز خوب بود.

اما تا وقتی‌که چشمانم را باز نکرده بودم.

حالا مجبور بودم.

مجبور بودم دیوار را خراب کنم و وارد دنیای دیگری شوم.

رها از داشته‌های قبلی و مصمم برای ساختن‌های بعدی.

با زخم‌های جدید.

زخم‌ها.

چه حجم بزرگی از دنیای ما را مال خود کرده‌اند.

زخم‌هایی که خوب نمی‌شوند ما را خوب عوض می‌کنند.

ما را از چسبیدن به دنیای قبلمان ایزوله می‌کنند.

زخم‌هایی که قدرت دارند.

قدرت تغییر دادن ما را برای همیشه.

 

یک اتاق ایزوله.

چقدر قصۀ ناگفته در دل خود دارد.

کتاب بزرگی است. هرکسی به قدر حضورش در این اتاق فرصت خواندنش را پیدا می‌کند.

اتاقی که فقط با احتیاط به آن وارد نمی‌شوی.

برای همیشه با احتیاط از آن خارج می‌شوی.

 

اینستاگرام ناهید عبدی

پاسخ دهید