داستان خانۀ قدیمی ما و دن اریلی

بازار زرگرها. کوچۀ بهبهانی. پلاک ۱۰۴٫

درست روبروی اولین پیچ. تک درب بزرگ آهنی.

در خانه تازه رنگ خورده. راه‌راه سفید و نارنجی.

تابستان است.

مثل همۀ تابستان‌های دیگر درخت زردآلو از بالای در به کوچه سرک می‌کشد.

حوض آبی رنگی که در یکی از اتاق‌های طبقه پایین است برای آب‌تنی پر شده.

همان حوضی که باعث شد همیشه از آب بترسم.

جلوی خانه تازه آب پاشی شده. بوی خاک باران خورده تبخیر می‌شود.

کلافگی‌های مادر شیرین است. زردآلوهای افتاده کف حیاط را دیگر نمی‌شود جمع کرد. زیاد شده‌اند. پا بدجوری به آن‌ها می‌چسبد.

دل‌نگرانی پدر دوست‌داشتنی‌ست. نکند ریشۀ دو درخت گردو در آن باغچه به هم دل نداده‌اند که بار نمی‌دهند.

وسط حیاط بازی می‌کنم. متقارن‌ترین تصویر از یک حیاط را به ذهن می‌سپارم. خانه‌ترین خانۀ عمرم.

یک‌طرف دیوار آجری که پنجره‌های بزرگ و رنگی اتاق‌ها را نگه داشته‌اند. یک‌طرف باغچۀ درخت زردآلو و گل‌هایش. یک‌طرف باغچۀ بزرگ و یکدست چند درخت هم قد و هم‌اندازه؛ و یک‌طرف درب خانه پشت کرده به کوچه.

بعد از بازی در اتاق‌های تودرتو با کاغذدیواری‌های آبی تیره و طاقچه‌های آینه‌کاری شده، دوچرخه‌ام را وسط حیاط به دو درخت گردو تکیه می‌دهم. همان‌جا که دیگ حلیم تکیه می‌دهد؛ و تختخواب فنری مادربزرگ. کف حیاط دراز می‌کشم. اینجا حالم خیلی خوب است.

سال‌ها می‌گذرد.

زمستان است. در اتاق شرکت. کسی آمده تا برای خانۀ جدیدش آسانسور نصب کند.

از او می‌خواهم آدرس دقیق را بگوید تا در قرارداد قید کنم.

«بازار زرگرها. کوچۀ بهبهانی».

نگاهش می‌کنم.

گیج. مات.

نگید پلاک ۱۰۴٫

«پلاک ۱۰۴».

هیچ زمین خشکی به آن سرعت نمی‌توانست تر شود. چشمانم پر از اشک شد.

چرا؟

«چی چرا؟»

خونۀ قشنگی بود. حیف که کوبیدینش. درخت زردآلو چی؟ سرجاش نیست دیگه؟

با نگاهی پرسشگر و مات نگاهم می‌کند. می‌داند از یک درخت حرف نمی‌زنم.

از یک دل‌بستگی چند ده‌ساله. از یک آشیانه.

قرارداد را نمی‌بندم. دل ندارم.

فقط بن‌بست خانه را در ذهنم چند صد متر جلوتر می‌کشم تا دیگر گذارم به آن پیچ اول نیفتد.

به جای خالی نگاه درخت از بالای تک درب بزرگ راه‌راه سفید نارنجی. به جای خالی اتاق‌های دوست‌داشتنی.

به معنای تلخ مرگ در بزرگ‌ترین اتاق خانه وقتی تبدیل به کوچک‌ترین جا برای نفس کشیدن شد.

به نبود دل‌نگرانی‌های کسی برای دو درخت گردوی دل نداده به هم.

 

چند روزی است که وقت پیداکرده‌ام تا خودم را زیر سؤال ببرم.

چرا کف‌پوش‌های براق خانۀ جدید و زیبا به این سرعت تکراری می‌شوند اما آن آجرهای قدیمی رنگ و رو رفته در ذهنم رنگ نمی‌بازند؟

چرا زیباترین چهره‌ها این قدر زود عادی می‌شوند اما چین و چروک‌های صورت مادر و کسانی که دوستشان داریم تکراری نمی‌شود؟ (اگر بوتاکس بگذارد).

فکر کردم شاید آن احوالات و آن خانه را به یک احساس گره زده‌ام.

احساسی از جنس رضایت. یا شاید آرامش.

همان احساسی که دلیل همۀ دوندگی‌های ما می‌تواند باشد. این‌که بعد از دوندگی‌های طولانی مجالی پیدا کنیم تا بتوانیم بدون دغدغه، ساعت‌ها به آجرهای یک خانۀ قدیمی خیره شویم و عمیقاً لبخند بزنیم.

فکر می‌کنم ما خیلی وقت‌ها آگاهانه تصمیم می‌گیریم سازگار نشویم و عادت نکنیم.

(مثل حس زیبایی که من به آن خانۀ قدیمی دارم).

و خیلی وقت‌ها هم ناآگاهانه سازگار می‌شویم و عادت می‌کنیم.

(مثل کنار آمدن یکی از عزیزانمان با سرطان).

 

از دن اریلی می‌خوانم تا بهتر بفهمم.

جواب خیلی از سؤالاتم را در تحقیقات زیبایش پیدا می‌کنم.

برداشت‌هایی که از خواندن کتاب دن اریلی داشته‌ام را در سه مورد می‌نویسم:

  1. ما در مورد سرعت و وسعت احساس خود اشتباه می‌کنیم.

شادی و احساس خوب یا بدی که در مورد تاریخ یا حادثه‌ای در ذهن داریم، به همان شدتی که احساس می‌کنیم وجود نخواهد داشت (و احتمالاً وجود نداشته است) و البته با سرعتی دور از تصور عادی خواهد شد (و درگذشته این قدر شادی‌ها تکرارپذیر و ماندگار و مهیج نبوده‌اند که در ذهن تصور می‌کنیم).

  1. ما از قیاس استفاده می‌کنیم و به احساس خود دامن می‌زنیم.

مادامی که تصویری برتر از گذشته در ذهن می‌سازیم و وقتی با ناملایماتی در زمان حال روبرو می‌شویم، سریع به آن تصویر برمی‌گردیم و خوشبختی گذشته را با بدبختی امروز قیاس می‌کنیم.

به همین دلیل گذشته این قدر تر و تازه در ذهن می‌ماند؛ و احتمالاً در اثر این قیاس‌ها هرروز زیباتر می‌شود.

وگرنه هیچ گذشته‌ای این قدر که از آن صحبت می‌شود، شیرین و عاری از ایراد نبوده است. ما عامدانه نقاط مثبت را پررنگ می‌کنیم و با گذر زمان نقاط منفی را زیر پوشش این رنگ فراموش می‌کنیم.

  1. برای عادت کردن به وضعیت موجود بهتر است خوشی‌های ناپیوسته و ناخوشی‌های پیوسته بسازیم.

دن اریلی پیشنهاد می‌کند اگر کاری ناخوشایند انجام می‌دهیم بدون اینکه در زمان انجام کار وقفه ایجاد کنیم آن را به اتمام برسانیم تا درد و رنج کمتری متحمل شویم.

از طرفی برای اینکه لحظات خوشایند ماندگارتری بسازیم، بهتر است بین آن‌ها وقفه ایجاد کنیم.

این همان کاری است که با گذشتۀ خوب خود و در ذهن انجام می‌دهیم.

اگر گذشته به همان صورت و در همان خانه برای من ادامه پیدا می‌کرد هیچ‌وقت متوجه نمی‌شدم که روزی این‌چنین در آینده، خوشی‌هایش را تا این حد پررنگ به یاد بیاورم.

از طرفی چون به صورت ناخودآگاه در برش‌هایی از زمان و به صورت مقطعی به یادآوری خاطرات خوش می‌پردازیم، کمک می‌کنیم تا آن‌ها ماندگارتر و دوست‌داشتنی‌تر شوند.

 

با همۀ تصاویر خوبی که از گذشته در ذهن دارم هیچ‌وقت دوست ندارم به عقب برگردم.

می‌دانم همۀ قضاوت‌های خوبی که از گذشته وجود دارد آلوده به خطاهای شناختی و غیرمنطقی بودن قضاوت‌های من است. گذشته به آن خوبی‌ها که در ذهن داریم نیست.

فقط سعی می‌کنم از بین این دل‌بستگی‌های گذشته‌نگر، راهی به سوی آینده‌ای روشن‌تر پیدا کنم.

اینستاگرام ناهید عبدی

2 دیدگاه

  1. مجید تکلی

    ۱۳۹۷-۰۴-۰۸ at ۹:۱۹ ب.ظ

    نوشته احساسی و دلنشینی بود. خیلی لذت بردم و یاد خاطرات شیرین گذشته ام افتادم. خانم عبدی بابت ممنونم ازتون بابت این نوشته زیبا

    1. ناهید عبدی

      ۱۳۹۷-۰۵-۰۳ at ۱۱:۲۴ ب.ظ

      ممنون از شما دوست عزیز که وقت گذاشتید و خوندید.
      پایدار باشید

پاسخ دهید