راهی متفاوت برای سخنرانی تأثیرگذار

بعدازاینکه چند سخنرانی تأثیرگذار در سایت (Ted) دیدم به سراغ کتابخانه‌ام رفتم و چند کتاب پرمغز و جاندار را بیرون کشیدم. اسامی نویسنده‌ها را فهرست کردم و تلاش کردم سوابق کاری و مهم‌ترین دستاوردهایشان را یادداشت کنم.

متوجه شدم تعداد زیادی از این نویسنده‌ها سخنرانی‌های مهیج جهانی انجام داده‌اند (و انجام می‌دهند). پس به دنبال وجه مشترکی بین این سخنرانی‌های جذاب گشتم.

از همین اول می‌دانستم قیاس درستی نیست اما سعی کردم روند کار آن‌ها را با شمار کثیری از سخنرانان مشتاق (و اغلب رایگان) که دوروبرمان می‌شناسیم مقایسه کنم.

(و هرلحظه بیشتر مطمئن شدم که قیاس اشتباهی است).

فکر می‌کنم مهم‌ترین مشکل ما برای رشد روزافزون (و شاید ثانیه افزون) سخنران‌ها و بیشتر شدن تعدادشان از شنونده‌ها، این باشد که روند معکوسی برای ارائه و سخنرانی ابداع کرده‌ایم.

نه برای همه اما گمان می‌کنم تعداد زیادی از کسانی که ترغیب می‌شوند سخنران‌هایی زبده و کارکشته شوند، اول از ژست روی صحنه شروع می‌کنند به خیال‌پردازی کردن.

بعد دربارۀ مخاطبان سینه‌چاکی که خواهند داشت تخیل می‌کنند. بعد به این فکر می‌کنند که می‌خواهند راجع به چه چیزی حرف بزنند. اگر خیلی حوصله به خرج بدهند و اهل فن باشند، تحقیق می‌کنند ببینند در حال حاضر بازار چه حرف‌هایی داغ‌تر است و مردم حاضرند پول بیشتری برای شنیدن چه موضوعاتی بدهند.

بعد تصمیم می‌گیرند با این بازار آشنا شوند. در مثبت‌ترین حالت به سراغ چند جلد کتاب علمی و اصولی در این زمینه می‌روند و دربارۀ آن موضوع تحقیق می‌کنند.

گاهی هم دیده‌شده عادت فست فودی خود را در اینجا هم رعایت می‌کنند و کسی را استخدام می‌کنند تا مفاهیم جدید را حفظشان(!) کند.

اسم شیکی مثل استراتژیست محتوا روی این فرد می‌گذارند تا برای بحث داغ بازار برایش محتوا تولید کند. حالا همه راضی هستند: سخنران آینده، کسی که در خواب هم تصور نمی‌کرد یک‌شبه چنین لقب فاخری بگیرد و کسانی که دوروبر این فرد برای حفظیات و تحقیقات بعدی استخدام می‌شوند.

تنها ممکن است مخاطب راضی نباشد که البته برای این مشکل از همان ابتدا راه‌حلی پیداشده بود: بی جیره و مواجب کار می‌کند تا وقتی حسن شهرتی دست‌وپا کند.

وقتی می‌بینم کل زندگی فردی به این گذشته که تحقیقاتی انجام دهد و نتیجۀ چند سال بررسی‌هایش را در قالب سخنرانی چنددقیقه‌ای ارائه می‌کند، مفهوم سخنران مسحورکننده را درک می‌کنم.

وقتی نویسندۀ بزرگی را می‌بینم که حاصل شکست‌ها، زمین خوردن‌ها و تجربیاتش را به صورت کتابی درآورده است و بعد از سال‌ها حاضر می‌شود عصارۀ آن را در قالب سخنرانی به دنیا عرضه کند، ارزش سخنرانی را بهتر درک می‌کنم.

وقتی می‌بینم کسی سال‌ها تلاش کرده تا مدل ذهنی جدید را وارد جامعه‌اش کند (ولو اینکه هیچ کشف خاصی انجام نداده باشد یا آزمایشگاهی نداشته باشد) اقبال شنونده بودن را بهتر می‌فهمم.

البته همه می‌دانیم با شرایط و محیطی که داریم بعضی از این توقعات از سخنران بودن شعارگونه و ناشدنی است؛ اما ازآنجایی‌که عادت کردن به حداقل‌ها را خوب می‌فهمیم و برای سازگار شدن با شرایط مختلف حسابی ورزیده شده‌ایم، شاید بتوانیم انتظار داشته باشیم:

اول چیزی وجود داشته باشد تا انتظار داشته باشیم دیگران برای شنیدنش به سمت ما سرازیر شوند.

برای عشق به سخنران شدن ابتدا لازم است به حرفه، یک راه جدید، مدل ذهنی یا شیوۀ عملکردی عشق بورزیم به طوری که این علاقۀ وافر همۀ وجودمان را فرابگیرد. سپس وقت کافی بگذاریم تا این با این علاقه عجین شویم و آن را تبدیل به بخش مهمی از زندگی‌مان کنیم.

درباره‌اش ساعت‌ها بخوانیم و بپرسیم و بدانیم و یاد بگیریم به طوری که حرفی برای گفتن از خودمان هم داشته باشیم.

بعد شاید بتوانیم به این فکر کنیم که آیا افکار و دستاوردهای جدید من ارزش زمانی را که مخاطب می‌خواهد در اختیارم قرار دهد و به حرف‌هایم گوش کند را دارد یا نه؟

اگر زمان مخاطب را در یک کفۀ ترازو بگذاریم و حاصل تلاش و زحماتمان را در کفه‌ای دیگر و ببینیم جاذبۀ این حرف‌ها این قدر زیاد است که سنگینی می‌کند، آن وقت شاید یکی از راه‌های عرضه کردن این دستاوردها را سخنران شدن یافتیم.

اینستاگرام ناهید عبدی

پاسخ دهید