ثانیه‌ای رهایش نکن

افسار زندگی را می‌گویم.

با خودم می‌گویم.

زندگی غالباً مثل اسب چموشی است که بی‌پروا به هر طرف می‌تازد. گاهی هم که ساکت و آرام است خطرناک‌تر است.

زندگیِ جاری با سکونِ ساکت همخوانی ندارد. وقتی زیادی آرام است یک جای کار می‌لنگد.

لازم است بدون آن‌که زیادی زندگی را جدی بگیری، با جدیت افسارش را به دست داشته باشی.

وقتی افسار به دست زندگی‌ات را تماشا می‌کنی، آن را سیاه و خاکستری می‌بینی. شاید هم سفیدی‌هایی دل‌خوش کننده داشته باشد اما این سفیدی‌ها حکمت خود را دارند.

نباید زیادی دل‌بستۀ آن‌ها شد. گاهی این قدر سفیدی تندی است که دل آدم را می‌زند. مثل خوشی‌هایی که موقت و برای زمانی کوتاه خوب‌اند و باید سریع از کنارشان گذشت.

گاهی هم سفیدی بی‌وفا و زودگذری را می‌بینی که اگر افسار زندگی از دستت سر بخورد و لحظه‌ای رها شود، برای همیشه ترکت می‌کند و یک آن متوجه می‌شوی به خاکستری یا بدتر از آن به سیاهی تبدیل می‌شود.

وقتی زندگی بر اساس طرحی معین باشد نه از سر تصادف و یک‌بارگی، زیباتر است. برخلاف طبیعت که زیبایی آن در تصادفی بودنش است؛ مانند درختانی که بی‌حساب و کتاب رشد کرده‌اند و دستان حسابگر انسانی، بی‌نظمیِ زیبای آن‌ها را به نظمی به صف‌کشیده شده، تبدیل نکرده است.

زندگی هرگز همراه نیست مگر اینکه تو همراهش شوی و ادبِ این همراهی را رعایت نکنی.

اگر خواست تو را به بیراهه ببرد، بی‌نزاکتی به خرج دهی و آن را به راهی که خودت دوست‌تر می‌داری بکشانی.

درست است که خیلی چیزها در زندگی پیش‌بینی‌نشده‌اند اما رها کردن افسار زندگی، ساده‌لوحانه، قابل پیش‌بینی و به‌وضوح پشیمان کننده است.

ابتذال و پشیمانی در زندگی با عکس‌العمل ما همچون خیرگی مبهوت بره‌ای سربه‌راه و لبخندی پریده‌رنگ و مات، کاملاً قابل پیش‌بینی است.

شاید ترسناک باشد ولی همین است. زندگی کردن به نگاهی تیزبین نیاز دارد که هر آن سرتاپای آن را بپاید که نکند ناامیدی عمیقی بی‌درنگ به ما سرایت کند.

یک‌جور غافلگیری بی‌تفاوت.

بی‌تفاوت نسبت به شکننده بودن ما.

همیشه باعث تعجبم می‌شود که چطور بعضی زندگی‌ها بی سوار و بی افسار رهاشده‌اند و در آخر تعجب کسانی را برمی‌انگیزند که شکست‌خورده‌اند درحالی‌که کاری برای کنترل کردنش نکرده‌اند.

و باز هم تعجب می‌کنم از اینکه همه وقت سرتاپای زندگی‌ات را برانداز می‌کنی و درنهایت درست از جایی که انتظار نداشتی، زندگی غافلگیرت می‌کند و به تو یادآوری می‌کند سوارکار خوبی نیستی و به دلِ شکست تاخته‌ای.

و لذت می‌برم از این نوع شکست. شکستی که نه از سر ناآگاهی و بی‌حرکتی که از سر اندیشه و فهمی پاشنه کشیده اتفاق افتاده است.

لذت دردناکی است.

 

اینستاگرام ناهید عبدی

1 دیدگاه

  1. مهدی درویشی

    ۱۳۹۷-۰۴-۱۹ at ۱۱:۴۰ ب.ظ

    باز هم سلام !
    دقیقا همینطور هست یاد کتاب اثر مرکب افتادم: وقتی میپرسی کجا میری؟ جوابشان چنین است، از اسب من بپرس !
    خیلی از ما ها هم بدون توجه زندگیمون رو دست اون اسب سپردیم و بسمت آینده مبهمی که ازش ترس داریم در تاریک ترین حالت ممکن پیشروی میکنیم 🙂

پاسخ دهید