چگونه آدم‌ها نچسب و جعلی می‌شوند؟

مدام حرف می‌زد. خیلی هم با غرور می‌گفت. مشخص بود به حرف‌هایش ایمان کامل دارد. اتفاقاً درست هم می‌گفت. حرف‌های درست و حسابی می‌زد؛ اما مشکل این بود که هر چه بیشتر می‌گفت، بیشتر دوست داشتم که نشنوم.

چون حرف‌هایش نسخۀ دست دومی از حرف‌های یک آدم حسابی‌تر بود که آن‌ها را قبلاً از زبان او بهتر و دقیق‌تر شنیده بودم؛ و بدتر اینکه این حرف‌ها را در نوشته و فایل‌های چندین نفر دیگر هم با همین میزان اعتمادبه‌نفس دیده بودم.

معلوم بود منبع اولیه خیلی موثق بوده که آن‌ها با اعتماد، کاغذهای کاربنی افکارشان را گذاشته بودند و از آن حرف‌ها کپی کرده بودند.

و متأسفانه باز هم معلوم بود که این‌ها همان یک برگ کاغذ کاربن قدیمی را داشتند و فقط توانسته بودند حرف‌های همین یک نفر را کپی کنند.

و بدبختانه تر اینکه بدون آنکه بخواهند داشتند جار می‌زدند وقت و حوصله‌ای برای یادگیری‌های بیشتر و حتی فکر کردن از خودشان ندارند.

 

آدم‌های دست دوم تک‌بعدی.

بهترین اسمی است که می‌توانم روی این آدم‌ها بگذارم.

انسان‌هایی همچون کلیدهای یک‌شکلِ به صف شده که از یک قالب فکری بیرون آمده‌اند و مشکل اینجاست که افکارشان هیچ دریچه‌ای به دنیای تازه‌تر را باز نمی‌کند.

خاصیتی ندارند. فقط خوشحال‌اند که می‌فهمند.

نسخۀ ناقصی از یک انسان تقریباً کامل در زمینه‌ای خاص.

همان‌هایی که چیزی در چنته ندارند و وقتی کسی را پیدا می‌کنند که فکر می‌کنند به قدر کفایت آدم حسابی است لُنگشان را می‌اندازند و به قصد کنگر خوردن دیگر بلند نمی‌شوند.

به این هم فکر نمی‌کنند که همین فرد کامل روبه‌رویشان چندین راه با ربط و بی‌ربط را رفته، با هزاران کتاب و آدم و موقعیت مختلف روبه‌رو شده و چکیده و عصارۀ داشته‌هایش را برای این‌ها نقل می‌کند.

به این هم ‌فکر نمی‌کنند که این جاده کاملاً یک‌طرفه است.

نمی‌توانی به منابع اولیه‌ای که این آدم خاص به آن‌ها دسترسی پیداکرده، به واسطۀ این آدم دست پیدا کنی. باید خودت بگردی و بروی و یاد بگیری.

ترکیب چند فکر و یکی شدن آن‌ها و مواجهه با همین یکی، دلیل نمی‌شود که بتوانیم آن چند فکر اولیه را بشناسیم یا خوشحال باشیم که تک‌بعدی فکر نمی‌کنیم.

این می‌شود که بعد از چند وقت حس می‌کنی در جنگلی از طوطی‌های پوش داده از فهم و آگاهی قرارگرفته‌ای که همه حرف‌های تکراری می‌زنند.

اگر می‌خواهیم حرفی برای گفتن داشته باشیم، لوس‌ترین و نچسب‌ترین حالت این است که به دستاوردهای یک فرد موجه بچسبیم و تلاش کنیم آن‌ها را به شیوۀ خودمان تکرار کنیم.

مثل این است که از سرِ گشاد دوربین بخواهی نگاه کنی تا وسیع‌تر ببینی. نمی‌شود.

همه ترجیح می‌دهند آب را از سرچشمه بخورند. ولی هیچ‌کسی آب‌های دست دوم و چشمه‌های میان‌مایه را دوست ندارد.

تکرار دستاوردهای دیگران دست ما را برای بقیه رو می‌کند تا متوجه شوند چیزی در چنته نداریم.

نسخۀ دست دوم دیگری بودن نشان می‌دهد ما فقط می‌توانیم مانند نوار کاستی حرف دیگری را روی دور تندتر یا کندتر تکرار کنیم.

غافل از اینکه زمان گوش کردن به نوار کاست گذشته است. آن هم نواری با صدا و حرف‌های تقلبی دیگری.

وقت آن است که خودمان فکر کنیم. حرف‌های خوب را به عنوان سرنخ ببینیم و دنبالۀ آن‌ها را در کتابخانه‌ها و کتاب‌های متفاوت‌تر و آدم‌های جدیدتر جستجو کنیم.

بخوانیم اما متفاوت و مختلف.

یاد بگیریم اما بیشتر از آن فکر کنیم.

به امید بازدید دیگران، دانسته‌های دیگری را قاب گرفته به دیوار ذهنمان نچسبانیم، عمل کنیم و در تصمیمات و طریقۀ زندگی‌مان، آنچه یاد گرفته‌ایم را نشان دهیم.

اینستاگرام ناهید عبدی

پاسخ دهید