وقتی نمی‌دانم با دستانم چه کنم

«نمی‌دانستم با دستانم چه کنم. چگونه بر روی صحنه بایستم. به صدایم تسلطی نداشتم. نمی‌دانی چقدر وحشتناک است که انسان حس کند بسیار بد بازی می‌کند».

این بخش از نمایشنامۀ مرغ دریایی چخوف، مدت‌هاست مرا درگیر خود کرده.

من آن را بخشی از زندگی تعبیر می‌کنم. وقتی در تصمیمات ناخوشایندم گیر کرده‌ام و احساس می‌کنم در بازی زندگی، خیلی بد بازی می‌کنم. وقتی نمی‌دانم چطور تصمیم جدیدی بگیرم و نمی‌دانم با دستانم چه بسازم و چطور روی صحنۀ دنیا بایستم.

زندگی کردن کار خوبی است اما همۀ ما این کارِ خوب را خوب انجام نمی‌دهیم.

برای خوب انجام دادنش شاید لازم باشد هر نمایشنامه و نمایشی واقعی را برای خود ترجمه کنیم تا شاید به حقیقت درست زندگی کردن (و شاید درست مردن) برسیم.

مدت‌هاست که ناخودآگاه این نمایشنامه را برای خودم ترجمه می‌کنم و حالا درس‌هایی را که از آن گرفته‌ام را روی کاغذ می‌آورم:

  • ابتذال و روزمرگی همان نقطه‌ای است که چرخ زندگی ما بارها و بارها به آن گیر می‌کند. آنچه باعث می‌شود در آن نقطه نمانیم و به رفتن ادامه دهیم، ایمان است. ایمان به خود. در اینجا یک‌جور خودخواهی لازم است.
    خودخواهی نه خودپسندی. خودخواهی آن است که به بودنم ببالم و به خودم احترام بگذارم و خودپسندی آن است که بودنم را به دیگران عرضه کنم و از آن‌ها طلب احترام کنم.

 

  • در زندگی تا یکجایی عطش تشویق دیگران را داریم. تشنۀ ستایش شدن و دیده شدن؛ اما از یکجایی به بعد تنها می‌خواهیم در آرامش و خلوت خود، خوب بازی کنیم.

 

  • نمایشنامه صحنۀ تئاتری دارد رو به دریا. حس می‌کنم مثل زندگی تک‌تک ما. انتخاب با ماست که رو به بیکرانگی دریا بازی کنیم یا مشغول جماعت کوچک و بزرگی شویم که به دیدن زندگی ما نشسته‌اند و از آن‌ها تشویق بخواهیم.

 

  • خیلی وقت‌ها در رؤیاهایمان خوب بازی می‌کنیم اما در زندگی واقعی نه. خوب می‌نویسیم اما به همان خوبی عمل نمی‌کنیم. «فیلسوف شدن روی کاغذ چقدر آسان است و در زندگی چقدر مشکل».

 

  • گاهی دچار بی‌هویتی می‌شویم. وقتی هویت خود را به خواسته‌های دیگری گره می‌زنیم. بعد از مدتی می‌بینیم نه آن هویتی را که طرف مقابل می‌خواهد داریم و نه هویت واقعی خودمان را. بهتر است برگردیم و خودِ واقعی‌مان را بازی کنیم.

 

  • وقتی خودمان را به نقطه‌ای نورانی دور و برتر وصل می‌کنیم دیگر تاریکی‌های پیش‌پاافتاده آزارمان نمی‌دهد و کورسوی امید این نقطه نمی‌گذارد راه را گم کنیم.

 

  • با هر تصمیم اشتباهی که می‌گیریم روح خود را زیر دست و پای سرزنش لگدمال می‌کنیم. چون حس می‌کنیم بد بازی کرده‌ایم. غافل از اینکه ارجمندترین افکارمان را می‌توانیم در این بازی‌های بد پیدا کنیم. تا بازی بد نباشد بازی خوب معنا ندارد.

 

  • در زندگی لحظاتی هست که مستِ بازی خودمان می‌شویم. آن موقع است که حس می‌کنیم زیبا هستیم. «باید زندگی را آن طور که در رؤیاهایمان می‌بینیم نشان دهیم نه آن طور که هست یا باید باشد».

 

  • عکس‌العمل ما در برابر سختی متفاوت است. اگر به دنبال زندگی آسان‌تر برویم عموماً می‌بازیم اما اگر از سختی‌های بیشتر استقبال کنیم، احتمالاً راحت‌تر زندگی خواهیم کرد.

 

  • کمتر چیزی به‌اندازۀ خودکشی، دلیل و معنایی جز «خود» دارد. ممکن است شخصی خودش را بکشد تا دیگری را مجازات کند. یا می‌میرد تا تصویری که از دیگران در ذهن دارد را بکشد. تصویر کسانی که توانسته‌اند بهتر از او از عهدۀ مسئولیت زندگی برآیند.

عضویت در کانال تلگرام ناهید عبدی

1 دیدگاه

  1. حوریه ناجی

    ۱۳۹۷-۰۵-۰۳ at ۶:۰۷ ق.ظ

    بسیار عالی بود. 👌👌👌

پاسخ دهید