نامه‌ای به یک دوست اندیشمند

متن این نامه را لابه‌لای هزار دفتر و دست‌نوشته پیدا کردم و مثل خیلی از نوشته‌های هزار سال پیش تاریخ گذشته‌ام، نمی‌دانم تصویری از افکار خودم است یا تماشایی مکتوب از اندیشه‌های دیگری.

نامه زیبا بود.

دوست داشتم اینجا هم به بانگ بلند بخوانمش و لذتش را هرازگاهی مزه مزه کنم.

 

«از من نپرس چرا تا این بی‌حدی، متفاوت دوستت دارم.

دوست داشتن تو بیشتر از اینکه به احساس من مربوط باشد، به فهم و آگاهی دیگرگون تو مربوط است.

در دنیایی که انسان‌ها می‌آیند و می‌پرورند و می‌زایند و می‌خورند و می‌میرند، تو اندیشه‌هایی را متولد می‌کنی و افکار پوچی را می‌میرانی که به احترامشان نفْس سر خضوع به پایین می‌اندازد و انسانیت سربرمی آورد.

در دنیایی که در قیدوبند بودن و اسارت جسم و احساس، محکومیتی خودخواسته است، تو رهاشدگی را معنا می‌کنی. رهایی در دنیایی بی‌مرز از متفاوت اندیشیدن.

 

نمی‌دانم تابه‌حال اوج (یا شاید حضیض) تنهایی را تجربه کرده‌ای؟

برای من تنهایی همچون تجربۀ خلأ بود.

دیگر پاهایم روی زمین بند نبود.

همۀ چیزهای دنیاییِ دیگر هم معلق بود.

و یک بغل پر از بغض‌های فروخفته.

صداهای تولید نشده.

رؤیاهای درهم‌شکسته و در نطفه خفه‌شده.

و پر از سؤال.

سؤالی‌هایی از چراییِ نیستی‌ها و هست بودن‌ها.

و پر از بی آدمی. پر از بی همدمی.

پر از احساس غربت در آشناترین جزیرۀ مادرزادی.

و فکر می‌کنی این حجم از تنهای و خلأ را چه چیزی می‌توانست جایگزین باشد؟

یک اندیشه.

اندیشه‌ای از جنس تو.

و حرف‌هایی از جنس تو. از جنس ناب و متفاوت تو.

و بعد از آشنایی با اندیشه‌های تو بود که دیگر معنای خیلی چیزها تغییر کرد.

و معنای عطش تغییر کرد.

و شد چیزی از جنس دوندگی در حد فاصل بین مرگ و زندگی برای قدری فهم بیشتر.

و معنای سیرابی تغییر کرد.

و شد سرسپردگی به پهنۀ نگاه متفاوت تو به جهان هستی و نیستی.

و معنای بغض و گریه تغییر کرد.

و شد نمایش اشتیاق و شادمانی بعد از گوش کردن به حرف‌های تازه‌ات و دیدن دنیای غیرزمینیِ اندیشه‌هایت.

و معنای ارتباط تغییر کرد.

و شد اتصالی صلب و سخت و جدانشدنی بین دو دنیای فکری هرچند از دو سطح متفاوت.

و من تغییر کردم.

و شدم جستجوگری در پی شکارِ قدری درک و فهم و آگاهی بیشتر در طبیعتِ ناب کتاب‌ها و جهان فکری اندیشمندانی از جنس تو.

و تو تغییر نکردی.

تو همیشه خوب بودی و خوب خواهی ماند.

فقط من هر بار که بیشتر رشد می‌کنم، تو را بیشتر کشف می‌کنم.

و هر بار بیشتر می‌فهممت.

 

برایم بیشتر حرف بزن.

بگذار فهمیدن دنیا را از سرسپردگی قلبم به قلمت تجربه کنم.

بگذار سرِ دل‌خوشی‌هایم روی شانۀ فهم و اندیشۀ عمیق تو بماند.

بگذار رها شوم.

رها در دنیای جذاب فکر و اندیشه‌ات.

تو متفاوتی.

از من نپرس چرا تا این (بی) حد (ی) متفاوت دوستت دارم».

 

عضویت در کانال تلگرام ناهید عبدی

پاسخ دهید