مهارت ارتباط موثر

«در مصاحبت با او بسیار هوشمندتر می‌شدیم. احساس می‌کردیم ناگزیریم بهترین و جدی‌ترین کلماتمان را به‌کارگیریم و حرف‌های معمول، افکار نامشخص و تردیدهایمان را به دور بیندازیم.

در کنار او غالباً خود را حقیر احساس می‌کردیم. چون که نمی‌توانستیم نه مانند او هوشیار باشیم، نه مثل او فروتن و نه مثل او بلندنظر و متواضع.»

تصویری از یک دوست که ناتالیا گینزبورگ در نوشته‌هایش به تصویر می‌کشد همانند تصویری است که خیلی از ما از دوستانمان در ذهن داریم.

این تصویر برایمان تداعی‌گر مصاحبت‌هایی است که در آن‌ها به هر طریقی سعی کرده‌ایم متعالی‌تر و بهتر از آن روزمان ظاهر شویم.

حالا یا موفق به این کار شده‌ایم یا مدت‌ها با احساس خوشایند یا ناخوشایند آن سرکرده‌ایم.

خواندن همین چند خط و مرور تجربه‌های مشابه باعث شد مدتی طولانی درگیر این فکر بمانم که برقراری ارتباط مؤثر را چگونه از تیتری جذاب به روشی عملی تبدیل کنم؟

با غوطه‌ور شدن در این افکار و غرق شدن در کتاب‌های مختلف به این نتیجه رسیدم که آنچه تفاوت فاحشی بین ارتباط خوب و بد ایجاد می‌کند و آن چیزی که جایگاه دو فردِ درگیر در یک ارتباط را از هم متمایز می‌کند، یک انتخاب است.

انتخاب یادگیرنده بودن یا یاددهنده بودن.

به عنوان فردی که از یادگیری حظی وافر می‌برم می‌دانم که غرق شدن در دنیای آموختن چطور می‌تواند مرا درگیر خود کند؛ اما همین مسئله می‌تواند نقطه‌ضعفی جدی برای من بسازد.

مادامی که در مقام یادگیرنده‌ای صِرف حاضر می‌شویم و هرروز برای درون‌ریزی‌های بیشتر تلاش می‌کنیم، ممکن است روزی به خودمان بیاییم و ببینیم زیر بار انباشت اطلاعاتی فراوان گیر کرده‌ایم.

وقتی خوب دقت کنیم به‌یک‌باره متوجه می‌شویم که ناگزیر هستیم تلی از آگاهی‌های تاریخ گذشته را بدون اینکه در راه درستی خرج کرده باشیم، دور بریزیم.

اینجاست که می‌فهمیم از فلسفۀ یادگیری دور شده‌ایم:

ما قرار بوده چیزهایی را از جهان دریافت کنیم تا به شکلی بهتر و تکامل‌یافته‌تر و در ظاهری متفاوت‌تر آن را دوباره به جهان عرضه کنیم.

خیلی وقت‌ها ممکن است یادگیری را تنها برای هدف‌های شخصی دنبال کرده باشیم. در اینجا هم لازم است به خودمان یادآور شویم که ما در خلأ زندگی نمی‌کنیم.

هر رشد و پیشرفتی در ما قرار است تأثیر و تغییری در جهان پیرامون ما ایجاد کند. توسعه و بالندگی شخصی ما درنهایت تصویری از دنیای قبل را تغییر خواهد داد و حداقل بر روی اطرافیان نزدیکمان تأثیرگذار خواهد بود.

فکر می‌کنم یکی از پایه‌های اصلی برقراری ارتباط مؤثر، تلاش برای یاددهنده بودن در کنار یادگیرنده بودن است.

ممکن است در نگاه اول تصور کنیم یاددهنده بودن نقشی جدی در ارتباط نخواهد داشت اما اگر خوب دقت کنیم می‌فهمیم یاددهنده بودن یعنی منفعلانه عمل نکردن.

یعنی تلاش برای انتقال دادن آموخته‌ها؛ یعنی تمرکز برای بهتر حرف زدن، راحت‌تر فهمیدن و درست‌تر ارتباط برقرار کردن.

این حالت مانند وقتی است که مثلاً به نمایشگاهی هنری می‌رویم و تابلوها را نگاه می‌کنیم.

هوشمندانه سری تکان می‌دهیم و خیلی وقت‌ها یکی از بدترین تصویرها را به چهرۀ خود می‌کشیم:

خیلی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم یکی از غم‌انگیزترین تصاویر، دیدن چهرۀ فردی است که چیزی را نمی‌داند و نادانی‌اش را پشت چهره‌ای مصمم و آگاه پنهان می‌کند.

حالا اگر به جای این مصمم بودن نابهنگام، قبل از ورود به نمایشگاه مصمم می‌شدیم قدری در رابطه با آنچه قرار است ببینیم بخوانیم و بفهمیم، احتمالاً حس بهتری داشتیم.

آن وقت بود که می‌توانستیم برای خودمان به یک یاددهنده تبدیل شویم. کسی که آموخته‌هایش را در زمان و مکان مناسب به کار می‌گیرد و می‌تواند ارتباط با این‌کاره‌ای هنری را بهتر بفهمد.

در ارتباطات هم همین است.

می‌توانیم به جای اینکه شنونده‌ای قهار باشیم و مدام روی مهارت خوب گوش کردن تمرکز کنیم و تلاش کنیم حرف‌های طرف مقابل را بفهمیم و یاد بگیریم، قدری هم وقت بگذاریم و از آموخته‌هایمان محتوای مفید تولید کنیم تا بتوانیم در ارتباطات منفعل ظاهر نشویم و بتوانیم قدری هم ما بارِ یاددهنده بودن را به دوش بکشیم.

 

وقتی یاد می‌گیریم از آموخته‌هایمان تأثیر بگیریم و آن‌ها را وارد زندگی روزمره کنیم، تنها آن وقت است که مرزهای زندگی و آموزش را از هم جدا نمی‌بینیم؛ و فقط در این هنگام است که می‌توانیم هر دو را هم‌زمان و درست زندگی کنیم.

یاددهنده بودن یعنی تلاش برای اینکه حلقه‌ای از زنجیر ارتباطی باشیم نه اینکه از دور مانند نظاره‌گری بی‌خاصیت، محکم بودن یا ضعیف بودن این زنجیرۀ ارتباطی را رصد کنیم.

عضویت در کانال تلگرام ناهید عبدی

پاسخ دهید