نوشتن کتاب: چگونه شروع کنیم؟

اگر تابه‌حال برای نوشتن یک متن جدی تلاش کرده باشید می‌توانید حدس بزنید اوضاع از چه قرار خواهد شد:

صفحه‌ای سفید روبه روی خود می‌گذارید و قلم‌به‌دست تمرکز می‌کنید تا چیزی روی آن بنویسید.

شما و این صفحۀ بی‌روح ساعاتی به هم خیره می‌مانید تا بالأخره تصمیم می‌گیرید فضا را عوض کنید.

بلند می‌شوید و فنجانی قهوه برای خودتان می‌ریزید و برمی‌گردید به تماشای دوبارۀ صفحه.

ساعتی می‌گذرد و یادتان می‌افتد چند تماس عقب‌افتاده داشته‌اید یا یادتان می‌افتد که از زمان چک کردن موبایلتان خیلی گذشته است.

پس مشغول می‌شوید و وقتی به خودتان می‌آیید که می‌بینید کلی کار غیرضروری و عقب‌افتاده را انجام داده‌اید و تنها کاری که می‌خواسته‌اید انجام دهید (نوشتن) از قلم افتاده است.

 

این حالت‌ها اصلاً عجیب نیست ولی بی‌دلیل هم نیست.

تصور اغلب مردم از کسی که می‌خواهد کتابی بنویسد، صحنه‌ای است که در آن شخص روبه روی این صفحۀ سفید قرار می‌گیرد و قلم می‌چرخاند و کلمات را روی کاغذ می‌ریزد.

خیلی وقت‌ها ممکن است این اتفاق بیفتد. بدون مقدمه و بدون تشریفاتی خاص.

نویسنده با کاغذی و قلمی و فکری، خلوتی درست می‌کند و بی توقف می‌نویسد.

اما برای نوشتن متن‌های جدی‌تر مثل نوشتن متن یک کتاب، این حالت کمتر پیش می‌آید.

اگر بخواهیم قدم‌های مختلف برای نوشتن کتاب را یک به یک تصویرسازی کنیم، این تصویر می‌تواند جزو قدم‌های آخر باشد.

قبل از اینکه شروع به نوشتن کتاب کنید، لازم است مقدماتی را فراهم آورید که مقدم بر این صحنه هستند:

 

به پاسخ این سؤال فکر کنید که چرا می‌خواهید کتاب بنویسید؟

بدیهی به نظر می‌رسد اما به نظر من اصلاً عملی به نظر نمی‌رسد.

خیلی وقت‌ها ما نمی‌دانیم دقیقاً برای چه هدفی می‌خواهیم کتاب بنویسیم؟

اگر جواب این سؤال را بتوانیم به‌وضوح برای خودمان روشن کنیم، برداشتن قدم‌های بعدی معنادارتر و البته عملی‌تر خواهد شد.

بهتر است این دلایل احتمالی را با خود مرور کنید تا به چراییِ نوشتن کتاب نزدیک‌تر شویم:

  • برای استفاده از مهارت‌های نویسندگی که به تازگی فراگرفته‌ام.
  • جهت رزومه سازی و ایجاد شرایط بهتر در بازار کار.
  • همه می‌خواهند کتاب بنویسند من چرا ننویسم.
  • به هر حال نوشتن کتاب از ننوشتن آن بهتر است.
  • جهت برندسازی شخصی یا سازمانی.
  • ایجاد وجهه‌ای تازه در میان نویسندگان.

 

(یا خدایی نکرده) برای اینکه حرف تازه‌ای دارم که تابه‌حال کسی آن را نگفته است و باید با نوشتن کتاب این مفهوم را به گوش دیگران برسانم.

وقتی هدف خود را از نوشتن کتاب مشخص می‌کنید راحت‌تر می‌توانید سبک نوشتاری، موضوع کتاب، نحوۀ نوشتن و موارد مهم دیگر را انتخاب کنید.

 

با توجه به هدفم راجع به چه چیزهایی می‌توانم بنویسم؟

به‌عنوان‌مثال اگر جزو معدود افرادی باشید که می‌خواهند از طریق نوشتن کتاب دانش و اطلاعات جدیدی را به دیگران منتقل کنند، پس تکلیفتان با موضوع کتاب روشن است.

اما ازآنجایی‌که این مورد را می‌توانیم جزو موارد استثنا در نظر بگیریم و احتمالاً دلایل دیگر در نوشتن کتاب پررنگ‌تر هستند، پس بهتر است با توجه به دلیلی که برای نوشتن داریم، مضمونی مرتبط را پیدا کنیم.

مثلاً اگر هدف ما برندسازی سازمانی است، بهتر است در حیطۀ فعالیت سازمانی که در آن کار می‌کنیم کتاب بنویسیم.

اگر هدف رزومه سازی است، پس بهتر است درزمینهٔ ای که تخصصی بیشتری در آن داریم بنویسیم. (چون در غیر این صورت کوتاه‌ترین راه را برای نابودی خودمان انتخاب کرده‌ایم).

 

اگر هراندازه هم روی چرایی و دلیل نوشتن کتاب تمرکز کردیم و باز هم مضمون خاصی به ذهنمان نرسید، می‌توانیم حدس بزنیم که هنوز زمان نوشتن کتاب فرانرسیده است.

پس بهتر است به مرحلۀ بعد برویم و بعد از مطالعه کردن مجدد از ابتدا شروع کنیم.

 

درزمینۀ موضوع کتاب حداقل پنج کتاب خوب و مرتبط بخوانید.

چرا پنج کتاب؟

این عدد کاملاً تجربی است اما دلایل خوبی برای آن دارم:

با خواندن یک یا دو کتاب و بعد شروع به نوشتن کردن، وسط کار به خودمان می‌آییم و می‌بینیم خیلی از مطالب را عیناً از کتاب‌های خوانده‌شده کپی‌برداری کرده‌ایم.

خواندن یک یا دو کتاب احتمالاً این قدر وسعت دید به ما نمی‌دهد که حرف‌های تازۀ زیادی برای گفتن پیدا کنیم.

خواندن سه یا چهار کتاب هم خوب است و نمی‌شود گفت با این حجم از کتاب‌های خوانده‌شده احتمال اینکه دانش جدیدی شکل بگیرد یا حرف‌هایی برای گفتن پیدا شود (یا مطلب خوب برای کپی‌برداری کم است)؛ اما احتمال اینکه اطلاعات خوبی را از دست بدهیم هم وجود دارد.

هراندازه دانش و اطلاعات ما با خواندن کتاب‌های خوب بیشتر باشد، هم می‌توانیم راحت‌تر بنویسیم و هم می‌توانیم احتمال تلاقی دانش و اطلاعات و تجربیات پیشین خود را با دانش جدید بیشتر در نظر بگیریم و درنهایت محصول بهتری را خلق کنیم.

 

خودتان را به کتاب خواندن محدود نکنید و اطلاعات بیشتری کسب کنید.

مطالعه کردن تنها یکی از راه‌های به دست آوردن اطلاعات مفید برای نوشتن کتاب است.

می‌توانید در اینترنت جستجو کنید و از سایت‌های معتبر انگلیسی (یا از معدود سایت‌های خوب فارسی) کمک بگیرید.

می‌توانید مصاحبه‌ای با افراد متخصص داشته باشید.

می‌توانید تحقیقات شخصی انجام دهید و چند پروژۀ تحقیقاتی ترتیب دهید.

می‌توانید با نویسندگان مطرح در حوزۀ موردنظرتان مشورت کنید.

 

حداقل پنج سرفصل اصلی برای کتاب بنویسید.

بعد از خواندن کتاب‌های مختلف و جمع‌آوری اطلاعات لازم، حالا می‌توانید موضوعات اصلی را که قرار است در کتاب ذکر کنید را فهرست‌وار بنویسید.

این موضوعات می‌تواند عناوین فصل‌های کتاب باشند.

با توجه به حجم کتاب تعداد سرفصل‌ها می‌تواند متغیر باشد اما به‌طور میانگین حداقل روی پنج مضمون اصلی حساب باز کنید.

 

برای هر سرفصل حداقل پنج کلمه کلیدی بنویسید.

در هر فصل قرار است راجع به چه چیزهایی حرف بزنید؟

مهم‌ترین موضوعاتی که می‌توانند هر فصل را توضیح دهند کدم‌اند؟

اگر بخواهید چکیدۀ فصل را در قالب پنج کلمه بیان کنید، چه کلماتی را انتخاب می‌کنید؟

این جزئیات به شما کمک می‌کنند تا هر فصل را از قابل یک موضوع کلی و گسترده، به موضوعاتی ریزتر و قابل‌توجه‌تر تقسیم‌بندی کنید.

و همین وضوح به شما کمک می‌کند تا روی هر کلمه کلیدی که احساس می‌کنید اطلاعات کافی ندارید یا به‌اندازۀ کافی بر روی آن مسلط نیستید، بازنگری کنید یا اطلاعات بیشتری راجع به آن کسب کنید، یا بدانید که نقاط ضعف احتمالی‌تان کجا خواهد بود و روی آن دقیق‌تر شوید.

 

داستان کتاب را برای خودتان بگویید.

حالا شما دلیل اصلی نوشتن کتاب را می‌دانید.

اطلاعات لازم برای نوشتن یک کتاب را دارید.

موضوع اصلی کتاب را می‌دانید.

سرفصل‌ها را تعریف کرده‌اید.

جزئیات هر فصل را در قالب کلمات پرکاربرد دارید.

ولی الآن وقت نوشتن نیست.

 

الآن وقت داستان‌گویی است.

داستان خودتان را بگویید.

برای خودتان یا برای دوستی که دارید داستان کتاب را تعریف کنید.

یک‌راست به سراغ نوشتن کتاب نروید.

اجازه دهید در فرصتی که با خودتان یا دوستتان حرف می‌زنید، داستانی برای کتاب شکل بگیرد.

و البته بسیار مهم است که داستان‌گویی ر ا برای نوشتن کتاب‌های غیر داستانی امتحان کنید.

کتاب‌ها چیزی نیستند مگر تعریف داستانی که در ذهن نویسنده متولدشده است.

وقتی شروع می‌کنید داستان کتاب را برای خودتان تعریف می‌کنید، می‌فهمید که چقدر بر موضوع سوار هستید، کجا کار می‌لنگد، چه اطلاعات بیشتری نیاز دارید و مهم‌تر از همه:

آیا این داستان ارزش گفتن دارد؟

یادمان باشد نوشتن کتاب وقتی ارزشمند است که برای خواننده ارزش‌آفرینی کند:

موضوع تازه‌ای را به او یاد بدهد.

به او کمک کند تا زندگی بهتری را تجربه کند.

مهارت، دانش، اطلاعات یا فرآیندی مفید را به او آموزش بدهد.

برای او سرگرم‌کننده و جذاب باشد و حس خوبی را در او متولد کند.

کمک کند تا وقت و انرژی و تجربۀ کمتری را برای تجربۀ زندگی بهتر، مصرف کند.

در غیر این صورت منصفانه‌تر است که جا را برای گفتن و شنیدن داستان‌های ارزشمند تنگ نکنیم.

اگر داستان جذابی برای گفتن نداریم، تنها انتخاب ما این نیست که متاب ننویسیم.

انتخاب بهتر این است که این قدر خوب بخوانیم و بگردیم و بفهمیم و تلاش کنیم تا حرفی برای گفتن پیدا کنیم که ارزش شنیدن داشته باشد.

 

همان‌طور که داستان کتاب را تعریف کردید شروع به نوشتن کنید.

یادتان باشد:

برای متمایز نوشتن در ایران راهکاری راحت، ارزان و ساده وجود دارد: ساده بنویسید.

دقت کنید کتاب‌های ترجمه‌شده چقدر خوش‌خوان و راحت‌تر هستند.

اگر کتاب‌های غیرفارسی یک‌بار نیاز به ترجمه دارند، عموماً کتاب‌های ایرانی نیاز به چندین بار ترجمه دارند. سخت نویسی مد بیخودی است که جای فهم و شعور نویسنده را گرفته است.

راحت نویسی و ساده‌نویسی، زیبانویسی است.

هنر است.

پس هنرمندانه، ساده بنویسید.

بعدازاینکه داستان را خوب در ذهنتان پختید حالا آن را به همان شکل روی کاغذ تعریف کنید.

قیدوبندها را کنار بزنید، به تنِ کلمات رسمی پیژامه‌ای آبی راه‌راه بپوشانید و دست به کار شوید.

 

عضویت در کانال تلگرام ناهید عبدی

2 دیدگاه

  1. امیر جواهری

    ۱۳۹۷-۰۶-۱۶ at ۱۰:۱۳ ق.ظ

    یاد چند سال پیش افتادم که سعی کردم یه کتاب بنویسم. خیال می‌کردم راجع به اون موضوع خیلی می‌دونم.
    فکر کنم برای نوشتن یه کتاب حداقل باید سالها توی اون زمینه وب‌نویسی کرد، اینجوری با توجه به بازخوردی که می‌گیریم هم عیار حرف‌هامون دستمون میاد و هم تمرین نوشتن می‌کنیم.
    در ضمن خط آخر نوششتونو خیلی دوست داشتم، قشنگ بود، یاد بابام هم افتادم.

پاسخ دهید