از ۱۵ سال سکوت تا نوشتن

سکوت همیشه به معنای حرف نزدن نیست

و گاهی سکوت به معنای حرف دل را نزدن است؛

یا هر حرفی را نزدن؛

یا حرف‌های نگفتنی را نگفتن.

و من با رفتن تو این سکوت را تجربه کردم.

 

دی‌ماه بود و درخت زردآلو لخت و زمخت با همان صراحت همیشگی روی پا ایستاده بود و تو دیگر روی پا نبودی و آرام‌تر و بی‌خنده‌تر و بی‌فروغ‌تر از همیشه دراز کشیده بودی و مخزن اکسیژنی بود و سفیدی زنندۀ لباس پرستارت و صدای زنی که آرام‌آرام بالای سرت قرآن می‌خواند و منی که از چاک در تصویر تو را قاب کرده بودم تا برای آخرین لحظه‌ها به یاد بسپارمت و تویی که توان نیم‌نگاهی به من را نداشتی و منی که در حسرت نشستن روی پاهایت و حرف زدن‌های دوباره و چند باره برایت مانده بودم و تویی که می‌دانم که می‌دانستی نفس‌های آخر را می‌کشی و اگر توانی داشتی صدای زن و آن پرستار و صدای مرگ را به ثانیه‌ای ساکت می‌کردی و از من می‌خواستی برایت صفحه‌ای بگذارم تا بچرخد و بخواند و چرخش زندگی را با آن صدای دلنواز قدیمی از قدیم تا حالا توی ذهنت تصویر کنی و منی که هفته‌ای بود حرف‌هایم تلنبار شده بود و نگفته بودمشان بسکه گوش شنوایی برای شنیدنشان نداشتم و آغوشی برای آرام گرفتن در آن و هر چند برای این کارها دیگر خیلی بزرگ شده بودم و تویی که با همان حالت هم می‌توانستی به من بگویی که تو برای همیشه ناهید هفت‌سالۀ من می‌مانی و فقط هر روز دوست‌تر می‌شوی و بزرگ‌تر نه و منی که اشک‌های بی‌امان نمی‌گذاشت تصویر زیبایت را شفاف‌تر قاب بگیرم و می‌شناختمت که غصه‌ات می‌شود قدم پیش بگذارم و تنومندی و قدرت همیشگی‌ات در آن حالت سخت و بی‌رمقی پیشم رنگ ببازد بسکه می‌شناختمت و می‌شناختی‌ام و تویی که عادت حرف زدن و بی‌پروا حرف زدن را به من یاد داده بودی بسکه بی‌پروا می‌گفتی و می‌نوشتی و بی‌پروا مهربانی می‌کردی و بی‌پروا بی‌حوصلگی و خشمت را نشان می‌دادی برای آن‌هایی که دوستشان نمی‌داشتی و همین بی‌پروایی چه غصه‌ای بود برای آن‌ها و چه شادمانی عظیمی برای خودت که تو را و مرا پر از حس زندگی می‌کرد و منی که از تو یاد گرفته بودم بگویم و بی‌پروا حرف بزنم و روحم را در کلماتی که از دهانم بیرون می‌آید ببینم و به تو هم نشانش دهم و تویی که مدام می‌شنیدی حتی وقتی حرفی نمی‌زدم و همیشه می‌خواستی بگویم و بیشتر بگویم و بیشتر برایت حرف بزنم و بعد سکوت تو و منِ ساکت بعد از تو برای سال‌ها تا ۱۵ سال.

خیلی سال گذشت و تو برای من همان تصویر قاب گرفته ماندی و فقط هر روز دوست‌تر شدی و تنها چیزی که در این سال‌ها توانست مرا به حرف بیاورد کاغذهای سفیدی هم‌رنگ لباس پرستارت بود که گاهی به همان اندازه زننده و گاه شیرین می‌شد به همان شیرینی حرف زدن برای گوش‌های تو و حالا هم هنوز نوشتن برای من از جنس حرف زدن با توست و به همین خاطر دوست‌ترش دارم و صدایم روی کاغذ هم‌صدا و هم‌نوای همان صفحۀ قدیمی توست که می‌چرخید و لبخند به لبت می‌آورد و عریانی فکر و احساسم روی کاغذ مانند عریانی همان درخت زردآلوست که گاهی زمخت و زشت است اما خوبی‌اش این است که مرا ایستاده نگه می‌دارد حتی در زمستان‌های زندگی و سختی‌های تنهای آن در سال‌های بی نوازش تو و حالا می‌فهمم که خیلی چیزها خوب‌اند و برای همیشه خوب می‌مانند مانند تو مانند نوشتن مانند عریانی و بی‌پروایی روح و مانند کسی از جنس تو با روحی باز برای فهمیدن و درک کردن و خواندن حرف‌های نگفته و درعین‌حال خیلی چیزها هم خوب نیستند و برای همیشه خوب نمی‌مانند مانند سکوت و حرف نزدن و نبود کسانی از جنس تو و من با همۀ این خوبی و بدی‌ها همچنان در کاغذم ذوب می‌شوم و برای کاغذم می‌نویسم و نمی‌نویسم تا خوانده شود و تأیید شود یا بدتر از آن تکذیب شود بلکه برای نوشتن می‌نویسم و برای حرف زدن روی کاغذ و برای سکوت کردن روی کاغذ شاید.

عضویت در کانال تلگرام ناهید عبدی

پاسخ دهید