به‌اندازۀ تمام کتاب‌هایی که نخوانده‌ام

به‌اندازۀ همۀ کتاب‌هایی که نخوانده‌ام دنیا را کوچک‌تر از ابعاد واقعی‌اش دیده‌ام و به همان نسبت کمتر از آن لذت برده‌ام. به‌اندازۀ همۀ کتاب‌هایی که نخوانده‌ام قصه کم شنیده‌ام، داستان کم داشته‌ام و قصه‌ها و داستان‌های زندگی‌ام را کوته‌بینانه تماشا کرده‌ام. به‌اندازۀ همۀ کتاب‌هایی که […]

ادامه ی مطلب

جلوه‌های ویژۀ زندگی

یکی از نشانه‌های رشد کردن و بزرگ شدن از دید من، تغییری است که در دغدغه‌هایمان ایجاد می‌کنیم. انسان بی‌دغدغه وجود ندارد. کسی که دل‌مشغول چیزی نیست یا در خاک سرد خوابیده یا در دنیای جنون پرسه می‌زند. نمی‌دانم اگر دغدغه نداشتیم یا دغدغه‌های متفاوت‌تر […]

ادامه ی مطلب

چگونه ببازیم؟

ممکن است تعجب کنیم اگر بشنویم کسی مثل مارک منسون راه‌حل مشکلات را صرفاً پیدا کردن یک مشکل دیگر می‌داند، اما عجیب است که تعجب نمی‌کنیم با این حجم از آموزه‌های خودیاری و انگیزشی، تاکنون انسانی بی مشکل نشده است. فکر می‌کنم بیشتر از اینکه […]

ادامه ی مطلب

تعادل در زندگی؟

«تعادل». شنیدن این واژه بیشتر از هر چیز شما را یاد چه چیزی می‌اندازد؟ برای من قبل از هر چیز تصویر الاکلنگی تداعی می‌شود که نمی‌دانم چرا پیاده شدن و سوارشدن و نشستن بر روی آن این قدر سخت بود و همیشه اولین و آخرین […]

ادامه ی مطلب

چرا مشکلات با مطالعه کردن حل نمی‌شوند؟

اگر جزو چند درصد کوچک جامعه باشیم که برای حل مشکلاتشان این قدر فرهیخته هستند که به کتاب‌خوانی رو بیاورند، باز هم خیلی از مواقع می‌بینیم که مشکلات از طریق مطالعه کردن حل نمی‌شوند. فردی که احساساتش به‌شدت جریحه‌دار شده، تصمیمی گرفته و دچار پشیمانی […]

ادامه ی مطلب

در نابسامانی‌ها چطور زندگی کنیم؟

«بگذارید زندگی جواب خود باشد. طبیعت کل کار را برایتان انجام می‌دهد. نیازی نیست خود را از طریق دیگری به دردسر بیندازید». این جواب هوشمندانه‌ای است که مونتنی به پرسش بالا می‌دهد. قرار نیست در شرایط نابسامان، منفعلانه عمل کنیم. همان‌طور که قرار نیست تکلیف […]

ادامه ی مطلب

احساس من نسبت به رازهای بزرگسالی

چند خطی را که در دفترم نوشتم نگاه من نسبت به دوران بزرگسالی است. شاید وقتی بزرگسالی را تجربه کنم نگاهی متفاوت از این داشته باشم. نمی‌دانم. ولی در بی‌تجربگی بزرگسالی چنین حسی دارم:   بزرگسالی زمانی اتفاق می‌افتد که یاد می‌گیری دنیا این قدر […]

ادامه ی مطلب

وقتی نمی‌دانم با دستانم چه کنم

«نمی‌دانستم با دستانم چه کنم. چگونه بر روی صحنه بایستم. به صدایم تسلطی نداشتم. نمی‌دانی چقدر وحشتناک است که انسان حس کند بسیار بد بازی می‌کند». این بخش از نمایشنامۀ مرغ دریایی چخوف، مدت‌هاست مرا درگیر خود کرده. من آن را بخشی از زندگی تعبیر […]

ادامه ی مطلب

رابطۀ جراحی پلاستیک و احساس تعلق

در جمعی از دوستان به‌ظاهر فرهیخته نشسته بودیم و همه سعی می‌کردیم ادای آدم حسابی‌ها را که خیلی با تک‌تک‌مان بیگانه بود دربیاوریم. انصافاً هم همه خیلی بد نقش بازی می‌کردیم. بعد از چند دقیقه حس کردم وقتش رسیده کمک کنم تا همه پوست بیندازیم […]

ادامه ی مطلب