ناهید عبدی

رقصیدن با زخم‌ها

داشتم یادداشت‌هایم را ورق می‌زدم که به جملۀ ارزشمندی از نیچه رسیدم:

«صاف‌ترین یخ

برای کسی که رقصیدن و سرخوردن می‌داند

بهشت است.»

 

صاف‌ترین یخ، عمیق‌ترین زخم‌ها و دردهای ماست که اگر کنار آمدن با آن‌ها را بدانیم، به بهشت تبدیل می‌شوند.

یک بهشتِ زخمیِ پرمعنا.

دردهای عمیق را نمی‌شود پس زد، نادیده گرفت، به گوشه‌ای راند یا با کمک انگیزه و اراده مرهمی بر آن‌ها گذاشت.

باید با زخم‌ها رقصید.

در این مواقع از جمله‌های انگیزشی و تسکین‌های موقت دیگران کاری برنمی‌آید.

 

جمله‌های انگیزشی وقتی به درد می‌خورند که انگیزۀ کافی برای شنیدن و توجه کردن بهشان وجود داشته باشد.

خیلی وقت‌ها که مشکلی جدی داریم یا با غم بزرگی دست‌وپنجه نرم می‌کنیم، این جمله‌ها به پوچ‌ترین راه‌های حل مشکل تبدیل می‌شوند.

 

البته به‌صورت ناخودآگاه، همۀ ما تا حدی دوام آوردن روی صاف‌ترین زمین‌ها را تجربه کرده‌ایم و بارها در برابر ناملایمات زندگی دوام آورده‌ایم.

جبرِ درد، به ما دوام آوردن روی صاف‌ترین زمین‌ها را یاد می‌دهد؛ اما این کافی نیست.

باید با زخم‌ها رقصید.

 

مقصود فراستخواه جملات زیبایی دراین‌باره دارد که تا جایی که ذهنم یاری کند بیانش می‌کنم:

«مردم ما قحطی و خشکسالی و زلزله و مانند این‌ها را از سر گذرانیده‌اند و شگفت است که همچنان به زندگی کردن پناه می‌برند. مگر مردم ما در چه جهانی زیسته‌اند؟ به گمان من، در جهان‌های بدیل و متنوع و جایگزین شونده.

هر بار واقعیتی بر سر مردم آوار شد، یک واقعیت جایگزین ساختند، در آن پناه گرفتند و در زیر آسمان آن زبانی از نو گشودند.»

 

از بزرگ‌ترین حکمت زخم‌ها این است که به ما یادآوری می‌کند هیچ‌وقت با هیچ‌کسی قراری بر ثابت بودن شرایط، گذاشته نشده است.

ما در جهان‌های چندگانه زندگی می‌کنیم.

جهان‌هایی که در آن‌ها مرتب گزینه‌های «الف» را از دست می‌دهیم و چاره‌ای نداریم جز این‌که به قول شریل سندبرگ به گزینۀ «ب» فکر کنیم. یک گزینۀ جایگزین شونده که ممکن است چندان هم رضایت‌بخش نباشد اما برای ادامۀ زندگی کردن، ضرورت دارد.

 

با همۀ این توضیحات، به تجربه و با توجه به آنچه خوانده‌ام، بهترین راه برای رقصیدن با دردها را در این موارد می‌بینم:

  • زمان دادن به خود و اینکه زخم هرقدر هم عمیق، به‌مرور التیام پیدا می‌کند و سست می‌شود.
  • فراهم کردن محیطی مناسب برای کنار آمدن با زخم. دوری از آدم‌ها و تصاویر و پیام‌ها و یادآورهایی که درد را فریاد می‌زنند و وارد شدن به محیطی متفاوت، ولو موقت.
  • طرح‌ریزی برای جبران. هرچند اغلب دردها در ابتدا غیرقابل‌جبران به نظر می‌رسند.
  • قیاس نکردن نه مقایسۀ امروز با روزهای قبل یا روزهای بعدی که در خیال ساخته بودیم و نه مقایسه کردن یا دیگران. در عوض قیاس شرایط موجود با هر آنچه امید را نوید می‌دهد.

 

و به نظر من بهترین راه که اغلب جواب می‌دهد:

  • پس نزدن درد، کنارِ زخم ماندن و فکر کردن به آن. بهترین راه برای فرار نکردن و کنارِ درد ماندن، نوشتن است. نوشتن از درد و آزاد و رها درباره‌اش نوشتن تا وقتی درد به سر حد کلماتی که می‌تواند، تبدیل شود.

نوشتن راه‌حل می‌سازد. محیط را آرام می‌کند. التیام می‌دهد. حتی اگر هیچ‌کدام از این‌ها اتفاق نیفتد، نوشتن به درد معنا می‌دهد. معنایی فراتر ازآنچه وقتی درگیر درد هستیم، حس می‌کنیم.

 

شاید با این تمرین‌ها تجربۀ بهشتِ زخمی نصیبمان نشود اما در عوض روی صاف‌ترین شرایطی که به ما تحمیل‌شده، نمی‌افتیم و سرپا می‌مانیم.

 

خوشحال می‌شویم اگر راهی بوده که تجربه‌اش کرده باشید را با من و دوستان دیگر به اشترک بگذارید.

9 پاسخ

  1. متن کاملی بود مثل یک مقاله جامع که مساله رو مطرح کردین و راه حل هارم بیان کردید اما در متنی کوتاه و دلنشین واقعا لذت بردم.
    دقیقا با گذشت زمان درد ها التیام پیدا میکنند و باید این راهم بدانیم که همین درد ها هستن که روح آدمی رو رشد میدن و از ما انسانی کامل تر میسازن از نظر من بن بست هایی که در زندگی برایمان اتفاق می افتد نقاط عطفی است در زندگی هر فرد. معمولا انسان هایی که رنج ها و درد های بیشتری رو تجربه کردن روح بزرگتری دارن
    و این رو هم اضافه کنم که گاها گزینه (ب) دلنشین تر از (الف) است

    1. ممنون از محبتتون
      بله کاملا باهاتون موافقم که « گاها گزینه (ب) دلنشین تر از (الف) است»
      پایدار باشید

  2. سلام خدمت شما خانم عبدی
    اکهارت توله تعبیر مشابهی به جای (زخم) استفاده میکنه و اون (رنج) هست و در
    ویدئوی زیر در مورد اون توضیح داده.
    yon.ir/CmBIT
    ممنون از صبر و پشتکاری که در نوشتن دارید.
    پایدار باشید

  3. سلام ناهید عزیز
    ممنون و خسته نباشی به خاطر این متن روحیه انگیز!
    راستیتش به نظر من نوشتن در شرایطی که آدم زخم و زیلیه یک مرهم بلند مدت به حساب میاد که کم کم اثر زخم رو از بین میبره یا کم ترش میکنه ولی این به این معنا نیست که نوشتن از این خون و خون ریزی ها توی همون برخوردهای اولیه با زخم ها کمکی نمیکنه اتفاقا نوشتن توی این شرایط برای روشن کردن زوایای مختلف قضیه و اینکه چنتا بخیه برای دوباره راه افتادن نیازه خیلی تاثیر گذاره اما میدونی احمقانه ترین عکس العمل های تکانشی ما در برابر درد توی همون دقایق و ساعتای اولیه اتفاق میوفته مثل حرفایی که نمیشه دیگه جمعشون کردن یا هر واکنش فیزیکی دیگه ای! توی این موقعیت ها قلم به دست گرفتن بعید به نظر میاد چون قبل از نوشتن ادم نیاز داره به یه ارامشی که بتونه ذهنش رو جمع و جور کنه و بنویسه….
    برای شخص من راه حل های زودگذری که انتخابشون میکنم میتونه در رفتن از هر موقعیت مسئولیت اور ،ساکت بودن و با کسی حرف نزدن، تنها بودن و راه رفتن یا بازی با بچه ها باشه( این مخلوقات بی طرف ادم رو از دنیا جدا میکنن )
    این کارا انرژی لازم ذهنم برای نوشتن از تموم چیزایی که توی سرم میچرخه و درداورن رو فراهم میکنه

    باز هم مرسی ناهید عزیز
    و موفق باشی

    1. سلام ستاره جان
      خوشحال شدم اسمت رو دیدم

      آره باهات موافقم و چقدر خوب نوشتی
      یه وقتایی که تو بحرانی‌ترین بخش یه ماجرا هستی، نوشتن سخت یا حتی غیرممکن به نظر می‌رسه اما توی همون شرایط هم، فکر کردن به اینکه به مرور زمان مامنی امن برای دعوت خودمون به آرامش وجود داره، میتونه روحیه بخش و امیدوارکننده باشه.
      من هم گاهی به راه‌حل‌هایی که اشاره کردی متوسل میشم. خوب جواب میده.

  4. سلام
    زخمهایى که شماازآن یادکردیددرزندگى همه انسانها هست امافقط انسانهاى عمیق هستندکه طى زمان وبراى همیشه ازبیادآوردن آن زخمها درس مى گیرند. زخم دردمى سازد ودرد هرچه عمیقتر براى انسانى که نمى خواهددرسطح باقى بماند؛پندهاى عمیقترى بدنبال خواهد داشت. چیزها ازاین زخمها درزندگى آموخته ام که مپرس! دردها کشیده ام که مگو!
    سخت بازگفتنش دراین مقال ونیست مجال
    اماهمین بس که بدانیم؛ همه ما وقتى زخم مى خوریم نمى دانیم چه باید کنیم وچگونه بایدبرخوردداشته باشیم باچالشهاى زندگى امازمان راه حل درست راکم کمک به ما مى آموزد. چه جادویى است زمان ! دوست عزیز!

  5. هرآغاز در داغ تهیتهنیاز شاید و باید
    چه خوب می شد اگر اوج رهایی و شادمانی و لذّتِ جمله یِ زیبای نیچه ی گرامی: «صاف ترین یخ برای کسی که رقصیدن و سُرخوردن می داند بهشت است» را با واژه ی زخم و درد ذوب نمی کردید و رودِ گذشته و حال خراب یک ملّتِ سُرخورده را زیور آن نمی نمودید
    دردها روح آدمی را رشد نمی دهند. آدمی را کامل تر نمی سازند. درد و رنج از ابلیس است. درد و رنج شیاطین اند و بندی که نتوانی کَندِشان اگر پذیرفتی شان. کسانی که در جهان رنج را و درد را ضروری رُشدِ انسان می شمارند از حقیقتِ آورینِش گُم اَند
    جهان به این عظمت و زیبایی و آدمی به این هوس انگیزی و «طرّاحی» شده برای لذّت، مُحال است جایی برای رنج و رنج دیدن و رنجاندن و رنجیدن و رنج را موهبت شماردن نهادینه شده باشد
    ما فقط برای لذّت آمده ایم. یک بار خویش در «آینه»ای قد نما، عریانِ خویش «نظاره» کنید نزد و در حضور حضرت رحمان تا دریابید که رنج را و زخم را و درد را در این تن زیبای اغواگر هرگز نمی توان یافت
    فریب دبدبه ها و کبکبه ها و شهرت ها و قدرت ها و زورها در گفتارهای ناروا به خدا را نخورید
    آوریننده ـ جناب اعلی حضرت الله، خالق یکتای بی مانند، جناب ناپیدا، دادار بزرگ، اهورامزدا ـ ورای این واژه های نا به جاستندی به هوشآ! خدا نفسِ رفاه و شادی و لذّت محض «اَند»
    گزینه، آن گاه که در رَحِم مادران، اسپرم (ایشان،شما،ما،او،تو،من)، خود را در حیات وارد می نماید فقط یکی است: که چون به دنیا بیاید بایستی و جبر مطلق است که مرفّه و شاد و خرامان و یاور و سالار و رشید و لذیذ زِیَد و هرکه به ترتیب، اولویّتِ قریب به اوست نیز این آموزاند و بس: هل الدّین إلا الحُبّ!؟ آیا دین جز کِشت و داشت و برداشت «این دانه» است: مرفّه و شاد و خرامان و یاور و سالار و رشید و لذیذ
    گزینه ی آورینش، فقط مثلِ یگانِگیِ حضرتِ آوریننده یکی است و آن هم لذّت و شادی است و تقسیم آن به یک یک یک های در مسیر آدمی. الفبا که نیست که نشان نماهای نعمت ها ـ داده ها ـ یِ خدایند که گزینه هایِ بی انتهایند که …: نمی بینید آیا چه قققدر واژه ها و عبارات و جملات و پاراگراف ها و صفحات و فصل ها و کتاب ها و مقالات در واقعیت و مجاز می شود با آن ها نگاشت و از آن ها ثمرات گونه گونه ی حتی یکی مثل هم نیست داشت؟
    نوشتن آری!، شفا بخش است آن گاه که تو خویش، سوار قایق دقایق، بر دریای کرانه ناپیدای کاغذ و صفحه ی مجاز، با پاروهای انگشتان و قلم و زبان به وی می سپاری و هوای قایق ها همه را نیز می داری
    نوشتن، نوشِ شراب بی خستگی و خُمار و خواب لذّت ناب است. نوشتن برای حیات آب است و هرکه نمی نویسد حالش قطعاً، خراب است
    مردم ما زندگی نکردند! تمام طول تاریخ این کشور درد است و درد زندگی نیست! درد را دردمندی نادان و ناتوان و بی خدا با خود به ما می دهند تا خود بلکه در دردمندی ما بیاساید. وی قطعاً با زور و فریب می آید خواه خود در لباس زورمند بچپاند و خواه خود را نماینده ی مستقیم خدای داند
    … ِ محض است کسی افتخار به یک عمر بردگیِ تاریخیِ خود بر مبنای جهالت عامّه و دانش خواصّ بکند
    زلزله و سیل و وقایع طبیعی، ژاپن را ـ که همزمان با ما و به میزانی فرا مفلوک شد ـ بدانجا رسانید که ریشتر و سبیلتر و نیمریشتر و هیچ تری نتوانست او را زیان برساند حتّی سونامی حتّی هیروشیما و ناکازاکیِ مظلوم وی را از پا برای رفاه و شادی و لذّت و عزّت و احترام و عظمت و حیثیّت و شرف ننشانید
    کسی افتخار نمی تواند و نباید بکند اگر او را خِرَد، حاکم مطلقِ بر مبنای قوانین آورینش خدا باشد به این که ما در جنگیدن با بدبختی ها و در جنگ ها همیشه جلودار و صبور و در اصطلاح جاهلانه، حاجیِ فیروز ـ پیروز ـ بودن و دار و ندارمان را برای جنگ با طبیعت و ملل جهان و هرچه و هرکه در آن هزینه کردن سرآمد مردمان تاریخ هستیم. افتخار، فرهنگیدن است. فرهیختگیِ اذعانِ هر کس و نا کس در کل جهان است. افتخار شیری است نه عقرب جرّاری و و رطیل و سوسک و حشرات موذی و مار … افتخار آزادی مطلق آدمیان است بی آن که هیچ هراسی از لطمه ای توسّط کسی به دیگری در میان است. و این نزدِ جنابِ خدا به معنی انسان است
    پادشاهان گذشته و تا هم اکنون کدام شان کدام تأثیر رفاهی و عزیزی و شخصیّتی و تربیتی و ادبی ـ منظور ادبیات فارسی نیست که مشحون از عربیّات عرب است! ـ ـ منظور آداب معاشرت انسانی است ـ بر این ملّت گذاشته اند که نتیجه یِ کار همه شان سراسر روی هم شده است این که کنون ما؟ … ها؟
    می شد اما. می شد حالا ما سرآمد جهانیان در رعایت شئون آدمیّتی و انسانیّتی و شرافتی و تقوایی و ایمانی و عزّتی و رفاهی و بی نیازینِگی و شادمانی و سلامت محض و دستگیری از بی نوایان تا رسیدن به نوا و برچینش دزدی و اختلاس های کذاییِ بی انتها و کیف قاپی های منجر به مرگ صاحبان کیف ها و کلاه برداری ها و کلاه گذاری های بی نظیر در کل تاریخ بشر تا انتهای جهان و کف زنی و بی انصافی و تن فروشی و تن به هرزگی دهی و تن به هرزه گان دهیِ گسترشی باشیم. می شد
    و هنوز هم می شود و خوب هم می شود و خوب تر از هر زمانی هم می شود. به شرطی که آدم های اینجا «رقص و سُر خوردن» بیاموزند و بیاموزانند و سرها از گریبان بیرون بیایند و دست های در جیب، سرما را یَخِ سُرسُره بازی و رقص ببینند و بپذیرند و باور کنند و از جیب بیرون بیایند و دست هایِ دراز شده برای اتّحاد و تشکیل تیم را مُحکم بفشارند و سلام میهمان لولی وش مشحون از شادی و شور و نشاط و شوق و صلابت و شعف و شعور … را پاسخ بگویند کوری و کری و لالی بنهند و کشور را پیست «رقصِ» «زندگی» تعریف بکنند و بندها را هرچه بُودند بِدَرَند و بار از دوش همدیگر برگیرند و حقیقت حیات را از سر گیرند و ننشینند و بخوانند و بشنوند که:
    یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
    کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
    ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
    وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
    گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
    چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
    دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
    دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
    هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب
    باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
    ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
    چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
    در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
    سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
    گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
    هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
    حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
    جمله می داند خدای حال گردان غم مخور
    حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار
    تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
    بلکه بیایند و خیزند و کوشند و مهیّای دریافت بشوند و «در» «بگشایند» تا بر آنها حضرت حقّ «تابند» سرشار از بارش مهربانی و بخشش و «لبخند»:
    آفتابی لب درگاه شماست که اگر پنجره را بگشایید به رفتار شما می تابد
    شما فوق العاده مطالب عالی ای را انتخاب می کنید و خوب می نگاریدشان چنان که می شاید. امیدوارم نبشته های من که تصادفی به اینجا آمدم به کارتان بیاید
    شاید این نخستین باری است که من جایی ساعت ها وقت می گذارم و می نگارم زیرا گویا اینجا که شما صاحب «آن» هستید منحصر به خاصّینِگی ای است خاصّ در «نگاه» … مَهدی
    tametahavol@

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *